شهید علی هاشمی

شهید علی هاشمی

 

 

مشخصات

۱ نام علی ۷ مدرک تحصیلی دانشجو دندان پزشکی
۲ نام خانوادگی هاشمی ۸ محل شهادت نیزاره های هوز
۳ محل تولد اهواز ۹ نحوه شهادت مفقودالاثر
۴ تاریخ تولد ۱۳۴۰ ۱۰ محل خاکسپاری اهواز
۵ تاریخ شهادت ۱۳۶۷ ۱۱ شاخصه سپهبد شهید
۶ سازمان سپاه حمیدیه ۱۲

 

سوابق خدمتی

ردیف مسولیت/سوابق خدمتی مدت تاریخ مسولیت
۱ مسئول تبلیغات در دوران انقلاب
۲ فرمانده سپاه حمیدیه در دوران انقلاب
۳ فرمانده یکی از محورهای جنگ در آغاز جنگ
۴ در عملیات والفجر مقدماتی تیپ ۳۷ نور فرمانده سپاه سوسنگرد شد
۵ فرماندهی قرارگاه سری نصرت شد در سال سوم جنگ
۶ بعداز دو سال عملیات بزرگ در سال ۶۵ علی هاشمی فرمانده سپاه ششم امام جعفر صادق(ع) شد در سال ۶۵

 

 

زندگینامه

علی هاشمی در سال ۱۳۴۰ در شهرستان اهواز دیده به جهان گشود. علی دوران کودکیش را در کوچه پس کوچه های منطقه ی عامری سپری کرد و در نوجوانی به منطقه حصیر آباد اهواز نقل مکان نمودند. او به صورت خود جوش به مسجد می رفت و بقیه هم سن و سالانش را نیز به مسجد می برد. در مدرسه از شاگردان ممتاز بود. او به هم سن و سالانش در یادگیری دروس کمک می کرد. علی مسافت خانه تا مدرسه را که بسیار طولانی بود پیاده می رفت و پول هایش را پس انداز می کرد وزمانی که مادر پول نیاز داشت علی همه آن ها را به مادر می دادد تا درمخارج خانه خرج نماید. در دوران انقلاب نقش مهمی در فعالیت های سیاسی داشت. علی هاشمی قبل از شروع جنگ جوانان انقلابی حمیدیه را با کمک بچه های حصیرآباد و آخر آسفالت اهواز سامان داد و سپاه حمیدیه توانست پیش از شروع جنگ در برقراری امنیت نقش ارزنده ایی داشته باشد. در دانشگاه مشهد رشته دندانپزشکی قبول شد و توانست بورسیه دانشگاه های آمریکا شود اما با توجه به شروع جنگ ایشان دانشگاه جبهه را برگزید. ایشان یکی از فرماندهانی است که مسئول یکی از سخت ترین محورها و جبهه ها بود.در سال ۶۳ ازدواج کرد وحاصل این ازدواج یک دختر به نام زینب و یک پسر به نام محمد حسین بود. در سال ۶۵ ایشان به  فرماندهی سپاه ششم امام صادق نیروی زمینی سپاه منصوب شد. در روز موعود یعنی ۴/۴/۶۷ دشمن سطح وسیعی از منطقه را شیمیای زد و بعد به جزایر حمله نمود. حاج علی با تعدادی از بچه های قرارگاه نصرت ماندند. هرچقدر فرماندهان به ایشان اسرار می کردند که برگرد عقب ایشان قبول نمی کرد و می گفت:” تا یک نفر هم در جزایر باشد من عقب نمی یام.” خبر رسید هلی کوپتر های عراقی در جزیره نشستند، حاج علی و همراهان سراسیمه از قرارگاه خارج شدند و در نیزارها پناه گرفتند و دیگر خبری از ایشان نشد.تا این که در روز ۱۹/۲/ ۸۹ پس از ۲۲سال انتظار خبر کشفت و رجعت ایشان اعلام شد.

خاطرات

ماشاء ا… به این استاد

حاجی هم شجاع هم خونسرد بود و هم خبره ایشون یه دوره ای تو سپاه حمیدیه بهمون آموزش دادند دوره آموزش فنون جنگ در مورد بحث فرماندهی، خوب یادمه وقتی کسی می آمد و این جزوه ها را می دید می گفت اینو کی بتون درس داده؟ می گفتم: فرماندمون علی هاشمی. با تعجب می گفتند: علی هاشمی؟ این باید کار کسی باشد که سالهای سال تو جنگ بوده، تو نظام بوده، تو ارتش بوده تا بتونه این چیزها را بیان کنه. ماشاءالله از چیزهایی که بیان می کرد که یک سرلشکر هم اطلاع نداره یک آدم ساده بود ایشون از برادر به من نزدیکتر بود من مشکلات خصوصی خودمو به ایشون می گفتم خیلی راحت حل می کرد می گفت: توصیه می کنم خونسرد باش، با تقوا باش، خدا را مدنظر بگیر.

خاطره از سید طالب موسوی حزبه همرزم شهید

یک بسیجی ساده

در تاریخ شهریور شصت عملیات شهید رجایی و باهنر درکرخه مجید سیلاوی شهید شد بعد از عملیات حاجی را دیدم گفتم: حاجی سیلاوی شهید شد. اولین بار دیدم حاج علی هاشمی نشست بعد گریه کرد. اولین بار در عمرم دیدم که گفت: (( کمرم رو شکست مجید کمرم را شکست )) فقط یکبار دیدمش. والا همیشه تو لحظات سخت جنگ ایشون خونسرد بود با درایت تصمیم می گرفت و دستور می داد و کارش را انجام می داد و رفتارش مثل یک شخص عادی بود اصلا وقتی جایی می رفتیم مثلا وقتی قرارگاه مشترک می رفتیم وقتی می گفتند با هم چند نفری بیایین داخل اصلا نمی دونستند علی هاشمی کدوم یکیمونه. فقط می دیدند یک عده ای لباس بسیجی تنشان است راحت می اومد داخل بدون اینکه خودش را معرفی کنه پشت سر ما می اومد. هی نگاه می کردن بعد می گفتن علی هاشمی کیه؟ می گفتیم: ایشون علی هاشمی هستن. تعجب می کردن چون فکر می کردن علی هاشمی یک شخصیه که سر و وضع آنچنانی داره یا محافظ داره درحالیکه اینجوری نبود.
                                                                                                                          خاطره از سید طالب موسوی حزبه همرزم شهید

یک جلسه ای داشتیم بعد از عملیات بدر، یکی از برادرها از شهادت بچه ها خیلی ناراحت بود برادرمون که از مسئولین هم بود شروع کرد به حاج علی هاشمی توپیدن که: (( آره تو بچه هارو گذاشتی گوشت دم توب کردی، همه رو به شهادت رسوندی، براچی این کار رو کردی؟)) اما حاج علی هاشمی هیچی بهش نگفت همین طور یه تسبیحی دستش بود آرام آرام ذکر می گفت. گذاشت این خوب به قول خودمون عقده دلشو خالی کنه. هرچی خواست به علی هاشمی گفت، حاج علی با یک طمانینه بایک تواضع خاصی بهش گفت: (( فلانی این چیزایی رو که تو گفتی من قبول دارم، قبول دارم بچه ها شهید شدند، قبول دارم و می دونم که هر کدوم از این بچه ها سرمایه ای بودند، هر کدومشون دنیایی بودن که به شهادت رسیدن، ولی من یک آرامشی دارم و اونم مال اینکه اگر فردای قیامت جلوی من رو گرفتن که تو با چه دلیلی اینا رو فرستادی جلوی گلوله دشمن، جلوی توپ دشمن، که جسداشونم به دست نرسیده تا حالا، من می گم من امر امام رو انجام دادم.)) بعد با یک طمانینه خاص، همین طور که ذکر می گفت و سرش پایین بود ادامه داد و آرام گفت: (( من نگاهم به حضرت امامه، ایشون گفتن این کار باید انجام بشه ایشون ولایت است بعد می گم خدایا من امر ولایت رو انجام دادم. )) این صحبت روکه کرد خدا رو گواه می گیرم مثل اینکه یک آب سردی ریختند روی اون برادری که شروع کرده بود با شدت انتقاد کردن بطوری که سرشو انداخت پایین و هیچ نگفت.

                                                                                                                                                     سرهنگ بازنشسته علی کیانی

خواب دید

یه خاطره ای از حدود دو روز قبل از عملیات پس گیری جزایر مجنون توسط دشمن به ذهنم اومد ۲/۴/۶۷ دو سه روز مونده بود به عملیات دشمن در جزایر، ما با آقای هاشمی توی سنگر نشسته بودیم و درخصوص چگونگی برنامه ریزی برای مقابله با دشمن صحبت می کردیم چون می دانستیم که دشمن برای باز پس گیری جزایر عملیات را آغاز خواهد کرد. داشتیم صحبت می کردیم که آقای هاشمی به من گفت: ((که آقای قنبری برای باز پس گیری جزایر یه خوابی دیدم که من خوابو خوبه که بهت بگم. )) گفت که: (( من توی خواب دیدم که یه بلندی هست، امام روی اون بلندیه ایستاده، بلندیه یه حالت حرم مانندی داره که پله می خوره، من دست شما رو گرفتم ( یعنی آقای هاشمی دست منو گرفته) و از اون پله ها بالا می ریم و به سمت امام حرکت می کردیم، می رفتیم بالا و من هی تو رو می کشوندم دیگه داشتم می رسیدم به حضرت امام و با امام مواجه بشیم و خدمتشون برسیم که دست شما از دستم رها شد و شما متاسفانه افتادی و نتونستی خودت رو به امام برسونی و من رفتم و خدمت امام رسیدم)) چون دو سه روزی هم به عملیات مونده بود ما متوجه شدیم به احتمال زیاد در این عملیاتی که انجام می شه حتما ما لیاقت شهید شدن و به شهدای انقلاب و جنگ پیوستن رو نداریم و احتمالا حاج علی به این افتخار نائل خواهد شد که بلاخره همین طور هم شد.

                                                                                                                                                         سردار قنبری همرزم شهید

ادامه داد و آرام گفت: (( من نگاهم به حضرت امامه، ایشون گفتن این کار باید انجام بشه ایشون ولایت است بعد می گم خدایا من امر ولایت رو انجام دادم. )) این صحبت روکه کرد خدا رو گواه می گیرم مثل اینکه یک آب سردی ریختند روی اون برادری که شروع کرده بود با شدت انتقاد کردن بطوریکه سرشو انداخت پایین و هیچ نگفت.

سرهنگ بازنشسته علی کیانی

خواب دید

یه خاطره ای از حدود دو روز قبل از عملیات پس گیری جزایر مجنون توسط دشمن به ذهنم اومد ۲/۴/۶۷ دو سه روزمونده بود به عملیات دشمن در جزایر، ما با آقای هاشمی توی سنگر نشسته بودیم و درخصوص چگونگی برنامه ریزی برای مقابله با دشمن صحبت می کردیم چون می دانستیم که دشمن برای باز پس گیری جزایر عملیات را آغاز خواهد کرد. داشتیم صحبت می کردیم که آقای هاشمی به من گفت: ((که آقای قنبری برای باز پس گیری جزایر یه خوابی دیدم که من خوابوخوبه که بهت بگم. )) گفت که: (( من توی خواب دیدم که یه بلندی هست، امام روی اون بلندیه ایستاده، بلندیه یه حالت حرم مانندی داره که پله می خوره، من دست شما رو گرفتم ( یعنی آقای هاشمی دست منو گرفته) و از اون پله ها بالا میریم و به سمت امام حرکت می کردیم، می رفتیم بالا و من هی تو رو می کشوندم دیگه داشتم می رسیدم به حضرت امام و با امام مواجه بشیم و خدمتشون برسیم که دست شما از دستم رها شد و شما متاسفانه افتادی و نتونستی خودت رو به امام برسونی و من رفتم و خدمت امام رسیدم)) چون دو سه روزی هم به عملیات مونده بود ما متوجه شدیم به احتمال زیاد در این عملیاتی که انجام میشه حتما ما لیاقت شهید شدن و به شهدای انقلاب و جنگ پیوستن رو نداریم و احتمالا حاج علی به این افتخار نائل خواهد شد که بلاخره همینطور هم شد.

سردار قنبری همرزم شهید

 روی اون برادری که شروع کرده بود با شدت انتقاد کردن بطوریکه سرشو انداخت پایین و هیچ نگفت.

سرهنگ بازنشسته علی کیانی

خواب دید

یه خاطره ای از حدود دو روز قبل از عملیات پس گیری جزایر مجنون توسط دشمن به ذهنم اومد ۲/۴/۶۷ دو سه روزمونده بود به عملیات دشمن در جزایر، ما با آقای هاشمی توی سنگر نشسته بودیم و درخصوص چگونگی برنامه ریزی برای مقابله با دشمن صحبت می کردیم چون می دانستیم که دشمن برای باز پس گیری جزایر عملیات را آغاز خواهد کرد. داشتیم صحبت می کردیم که آقای هاشمی به من گفت: ((که آقای قنبری برای باز پس گیری جزایر یه خوابی دیدم که من خوابوخوبه که بهت بگم. )) گفت که: (( من توی خواب دیدم که یه بلندی هست، امام روی اون بلندیه ایستاده، بلندیه یه حالت حرم مانندی داره که پله می خوره، من دست شما رو گرفتم ( یعنی آقای هاشمی دست منو گرفته) و از اون پله ها بالا میریم و به سمت امام حرکت می کردیم، می رفتیم بالا و من هی تو رو می کشوندم دیگه داشتم می رسیدم به حضرت امام و با امام مواجه بشیم و خدمتشون برسیم که دست شما از دستم رها شد و شما متاسفانه افتادی و نتونستی خودت رو به امام برسونی و من رفتم و خدمت امام رسیدم)) چون دو سه روزی هم به عملیات مونده بود ما متوجه شدیم به احتمال زیاد در این عملیاتی که انجام میشه حتما ما لیاقت شهید شدن و به شهدای انقلاب و جنگ پیوستن رو نداریم و احتمالا حاج علی به این افتخار نائل خواهد شد که بلاخره همینطور هم شد.

سردار قنبری همرزم شهید

 

حاجی هم شجاع هم خونسرد بود و هم خبره ایشون یه دوره ای تو سپاه حمیدیه بهمون آموزش دادند دوره آموزش فنون جنگ در مورد بحث فرماندهی، خوب یادمه وقتی کسی می آمد و این جزوه ها را می دید می گفت اینو کی بتون درس داده؟ می گفتم: فرماندمون علی هاشمی. با تعجب می گفتند: علی هاشمی؟ این باید کار کسی باشد که سالهای سال تو جنگ بوده، تو نظام بوده، تو ارتش بوده تا بتونه این چیزها را بیان کنه. ماشاءالله از چیزهایی که بیان می کرد که یک سرلشکر هم اطلاع نداره یک آدم ساده بود ایشون از برادر به من نزدیکتر بود من مشکلات خصوصی خودمو به ایشون می گفتم خیلی راحت حل می کرد می گفت: توصیه می کنم خونسرد باش، با تقوا باش، خدا را مدنظر بگیر.

خاطره از سید طالب موسوی حزبه همرزم شهید

یک بسیجی ساده

در تاریخ شهریور شصت عملیات شهید رجایی و باهنر درکرخه مجید سیلاوی شهید شد بعد از عملیات حاجی را دیدم گفتم: حاجی سیلاوی شهید شد. اولین بار دیدم حاج علی هاشمی نشست بعد گریه کرد. اولین بار در عمرم دیدم که گفت: (( کمرم رو شکست مجید کمرم را شکست )) فقط یکبار دیدمش. والا همیشه تو لحظات سخت جنگ ایشون خونسرد بود با درایت تصمیم می گرفت و دستور می داد و کارش را انجام می داد و رفتارش مثل یک شخص عادی بود اصلا وقتی جایی می رفتیم مثلا وقتی قرارگاه مشترک می رفتیم وقتی می گفتند با هم چند نفری بیایین داخل اصلا نمی دونستند علی هاشمی کدوم یکیمونه. فقط می دیدند یک عده ای لباس بسیجی تنشان است راحت می اومد داخل بدون اینکه خودش را معرفی کنه پشت سر ما می اومد. هی نگاه می کردن بعد می گفتن علی هاشمی کیه؟ می گفتیم: ایشون علی هاشمی هستن. تعجب می کردن چون فکر می کردن علی هاشمی یک شخصیه که سر و وضع آنچنانی داره یا محافظ داره در حالیکه اینجوری نبود.

خاطره از سید طالب موسوی حزبه همرزم شهید

 

یک جلسه ای داشتیم بعد از عملیات بدر، یکی از برادرها از شهادت بچه ها خیلی ناراحت بود برادرمون که از مسئولین هم بود شروع کرد به حاج علی هاشمی توپیدن که: (( آره تو بچه هارو گذاشتی گوشت دم توب کردی، همه رو به شهادت رسوندی، براچی این کار رو کردی؟)) اما حاج علی هاشمی هیچی بهش نگفت همین طور یه تسبیحی دستش بود آرام آرام ذکر می گفت. گذاشت این خوب به قول خودمون عقده دلشو خالی کنه. هرچی خواست به علی هاشمی گفت، حاج علی با یک طمانینه بایک تواضع خاصی بهش گفت: (( فلانی این چیزایی رو که تو گفتی من قبول دارم، قبول دارم بچه ها شهید شدند، قبول دارم و می دونم که هر کدوم از این بچه ها سرمایه ای بودند، هر کدومشون دنیایی بودن که به شهادت رسیدن، ولی من یک آرامشی دارم و اونم مال اینکه اگر فردای قیامت جلوی من رو گرفتن که تو با چه دلیلی اینا رو فرستادی جلوی گلوله دشمن، جلوی توپ دشمن، که جسداشونم به دست نرسیده تا حالا، من میگم من امر امام رو انجام دادم.)) بعد با یک طمانینه خاص، همین طور که ذکر می گفت و سرش پایین بود ادامه داد و آرام گفت: (( من نگاهم به حضرت امامه، ایشون گفتن این کار باید انجام بشه ایشون ولایت است بعد می گم خدایا من امر ولایت رو انجام دادم. )) این صحبت روکه کرد خدا رو گواه می گیرم مثل اینکه یک آب سردی ریختند روی اون برادری که شروع کرده بود با شدت انتقاد کردن بطوریکه سرشو انداخت پایین و هیچ نگفت.

سرهنگ بازنشسته علی کیانی

خواب دید

یه خاطره ای از حدود دو روز قبل از عملیات پس گیری جزایر مجنون توسط دشمن به ذهنم اومد ۲/۴/۶۷ دو سه روزمونده بود به عملیات دشمن در جزایر، ما با آقای هاشمی توی سنگر نشسته بودیم و درخصوص چگونگی برنامه ریزی برای مقابله با دشمن صحبت می کردیم چون می دانستیم که دشمن برای باز پس گیری جزایر عملیات را آغاز خواهد کرد. داشتیم صحبت می کردیم که آقای هاشمی به من گفت: ((که آقای قنبری برای باز پس گیری جزایر یه خوابی دیدم که من خوابوخوبه که بهت بگم. )) گفت که: (( من توی خواب دیدم که یه بلندی هست، امام روی اون بلندیه ایستاده، بلندیه یه حالت حرم مانندی داره که پله می خوره، من دست شما رو گرفتم ( یعنی آقای هاشمی دست منو گرفته) و از اون پله ها بالا میریم و به سمت امام حرکت می کردیم، می رفتیم بالا و من هی تو رو می کشوندم دیگه داشتم می رسیدم به حضرت امام و با امام مواجه بشیم و خدمتشون برسیم که دست شما از دستم رها شد و شما متاسفانه افتادی و نتونستی خودت رو به امام برسونی و من رفتم و خدمت امام رسیدم)) چون دو سه روزی هم به عملیات مونده بود ما متوجه شدیم به احتمال زیاد در این عملیاتی که انجام میشه حتما ما لیاقت شهید شدن و به شهدای انقلاب و جنگ پیوستن رو نداریم و احتمالا حاج علی به این افتخار نائل خواهد شد که بلاخره همینطور هم شد.

سردار قنبری همرزم شهید

داد و آرام گفت: (( من نگاهم به حضرت امامه، ایشون گفتن این کار باید انجام بشه ایشون ولایت است بعد می گم خدایا من امر ولایت رو انجام دادم. )) این صحبت روکه کرد خدا رو گواه می گیرم مثل اینکه یک آب سردی ریختند روی اون برادری که شروع کرده بود با شدت انتقاد کردن بطوریکه سرشو انداخت پایین و هیچ نگفت.

سرهنگ بازنشسته علی کیانی

خواب دید

یه خاطره ای از حدود دو روز قبل از عملیات پس گیری جزایر مجنون توسط دشمن به ذهنم اومد ۲/۴/۶۷ دو سه روزمونده بود به عملیات دشمن در جزایر، ما با آقای هاشمی توی سنگر نشسته بودیم و درخصوص چگونگی برنامه ریزی برای مقابله با دشمن صحبت می کردیم چون می دانستیم که دشمن برای باز پس گیری جزایر عملیات را آغاز خواهد کرد. داشتیم صحبت می کردیم که آقای هاشمی به من گفت: ((که آقای قنبری برای باز پس گیری جزایر یه خوابی دیدم که من خوابوخوبه که بهت بگم. )) گفت که: (( من توی خواب دیدم که یه بلندی هست، امام روی اون بلندیه ایستاده، بلندیه یه حالت حرم مانندی داره که پله می خوره، من دست شما رو گرفتم ( یعنی آقای هاشمی دست منو گرفته) و از اون پله ها بالا میریم و به سمت امام حرکت می کردیم، می رفتیم بالا و من هی تو رو می کشوندم دیگه داشتم می رسیدم به حضرت امام و با امام مواجه بشیم و خدمتشون برسیم که دست شما از دستم رها شد و شما متاسفانه افتادی و نتونستی خودت رو به امام برسونی و من رفتم و خدمت امام رسیدم)) چون دو سه روزی هم به عملیات مونده بود ما متوجه شدیم به احتمال زیاد در این عملیاتی که انجام میشه حتما ما لیاقت شهید شدن و به شهدای انقلاب و جنگ پیوستن رو نداریم و احتمالا حاج علی به این افتخار نائل خواهد شد که بلاخره همینطور هم شد.

سردار قنبری همرزم شهید

 




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *