Search
سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
  • :
  • :

گفتگو اختصاصی با خانم مریم جنت مکان همسر شهید مدافع حرم،حاج حبیب جنت مکان

گفتگو اختصاصی با خانم مریم جنت مکان همسر شهید مدافع حرم،حاج حبیب جنت مکان

۱۷-۱۸ سالم بودم که خواستگاریم آمدند و ازدواج کردم  البته مشکلاتی هم وجود داشت. ابتدا فکر می کردم حاج حبیب کسی نبود که بتوانم با ایشان احساس خوشبختی کنم و پذیرفتن حاج حبیب برایم مشکل بود مدتی زیادی طول کشید تا خودش را ثابت کرد و  بعد چنان علاقه ای به ایشان پیدا کردم که اکثر افراد از چنین علاقه ای تعجب می کردند

با سلام ابتدا درمورد زندگی خود و خانواده تان صحبت بفرمایید؟

من و خانواده ام در روستای چنیبه زندگی می کردیم و حبیب پسر دائیم بود ما سطح زندگی متوسطی داشتیم. در خانواده ای مذهبی بزرگ شدم حبیب هم از خانواده ای مذهبی بود. زندگی بسیار ساده ای داشتیم پدرم مرد زحمت کشی بود و با زحمت نان حلال به دست می آورد. همیشه دستانش پینه داشت پدر حبیب هم چنین مردی بود. خانواده من و حبیب از افراد مقیدی بودند اهل خمس بودند و حلال و حرام را در زندگی رعایت می کردند و به رزقی که خدا بهشان می داد راضی بودند اهل تجملات و چشم و هم چشمی نبودند.

تحصیلات شما در چه سطحی است؟

من تا کلاس پنجم  را در روستای چنیبه اهواز درس خواندم. نسل ما خیلی به مطالعه علاقه داشتند ما حتی از روزنامه هایی  که دور سبزی ها می پیچاندن هم نمی گذشتیم و آنها را مطالعه می کردیم هر کتابی که دستمان می رسید می خواندیم درست است سوادمان کم بود اما به مطالعه علاقه مند بودیم بعد از ازدواجمان زمانی که جنگ تمام شده بود برای ادامه تحصیل حاج حبیب به دانشگاه بابلسر رفتیم من هم توانستم درسم را ادامه دهم و تا سوم راهنمایی درس خواندم آنجا کتاب بیشتر در دسترس بود. زمانی که بچه ها بزرگ شدند ادامه تحصیل دادم و دیپلم گرفتم اما به دلیل مجروحیت و وضعیت روحی همسرم درس را رها کردم و به دانشگاه نرفتم.

چند سالتان بود که حاج حبیب خواستگاریتان آمد؟

 ۱۷-۱۸ سالم بودم که خواستگاریم آمدند و ازدواج کردم  البته مشکلاتی هم وجود داشت. ابتدا فکر می کردم حاج حبیب کسی نبود که بتوانم با ایشان احساس خوشبختی کنم و پذیرفتن حاج حبیب برایم مشکل بود مدتی زیادی طول کشید تا خودش را ثابت کرد و  بعد چنان علاقه ای به ایشان پیدا کردم که اکثر افراد از چنین علاقه ای تعجب می کردند که چطور این فرد را تحمل می کنی؟ من با خودم گفتم که چطور خوبیها  او را نمی بینند تا سه چهار سال اول برای خودم هم مشکل بود که بعضی خلقیاتش را تحمل کنم. اما وقتی به بزرگواری او و به روح بزرگ منشانه او پی بردم روز به روز علاقه ام به ایشان بیشتر شد طوری که تحمل این که یک روز او را نبینم صدایش را نشنوم مشکل  بود. بارها دیدم که بسیار گرسنه بود و وقتی مهمانی سرزده می آمد دست از غذا دست می کشید و آن را به مهمان تعارف می کرد و می شد که شب ها گرسنه می خوابید. و حتی پیش می آمد که خودمان هیچ پولی نداشتیم، و دیگران از ایشان کمک می خواستند. برایشان پول قرض می کرد بزرگواریهای زیادی می دیدم اوایل ازدواجمان به خاطر شناخت کمی که  از ایشان داشتم خیلی ناصبوری می کردم اما مهربانی های ایشان مرا به زندگی دلگرم می کرد. نمی گویم وضع مالی خیلی خوبی داشتیم اما هرچه داشت را در اختیارم می گذاشت. حتی زمانی که فرزندانم دانشجو بودند برای تامین پول آنها می رفت سیاه لشکری فیلم بازی می کرد. برای امرار معاشمان هیچ وقت به کسی ابراز نیاز نمی کرد. در مجموع هم چندین سریال و فیلم سینمایی بازی کرد.

 در شرکت سپنتا کار می کرد اما  نمی توانست ببیند حق جانبازان ضایع می شود با مدیر شرکت درگیر شد به او  گفتند تمام حقت را می دهیم ولی سکوت کن قبول نکرد. گفت تا حق بقیه جانبازان  را ندهید آرام نمی نشینم. من هیچ نمی خواهم برای همین به اجبار بازنشسته اش کردند. تمام این حرفای که میزنم با سند موجود است حقوقی که ما از شرکت سپنتا می گیریم الان  ۶۰۰ هزار تومان است. مدارکش هم موجود است. می گفت میروم سیاه لشکری کار می کنم در خانه می نشینم، اما از این ها پول نمی گیرم. وقتی دیدند رشوه قبول نمی کند اول اذیتش کردند این که شیمیایی بود فرستادنش حوضچه اسید نگهبانی بدهد آخر هم مجبور شدند بازنشسته اش کنند. می گفت نمی توانم اینجا کار کنم چرا من را آزار می دهید. گفتند یا باید در خانه بشینی یا باید سر حوض اسید باشی، که ایشان بخاطر مشکل ریه اش مجبور شد با حداقل حقوق خانه نشینی را انتخاب کند. گاهی می شدکه ما در یخچال هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم بیسکویت و پفک  از فروشگاه اداره شان می آورد تا بعد از حقوقش کم کنند. شام را اینجور می خوردیم همکارانش هم اطلاع دارند. اما هیچ وقت دستش را جلو کسی دراز نکرد و نگذاشتیم کسی بفهمند که چگونه زندگی می کنیم.

شما که دیدگاه مثبت نسبت به ایشان نداشتید چگونه پذیرفتید با حاجی ازدواج کنید؟

به خاطر این که ایشان جانباز بود قبول کردم. من نسبت به جانبازان احساس وظیفه داشتم.

 اجبار خانوادگی وجود نداشت؟

بله اوایل خانواده ام اصرار می کردند ولی بعد بخاطر علاقه ای که به جانبازان داشتم خودم را توجیه کردم و با ایشان ازدواج کردم حاجی بخاطر مشکل اعصاب و روانی که در جنگ برایش پیش آمده بود گاهی در جمع با من به تندی برخورد می کرد. من اصلا به دل نمی گرفتم به خودم می گفتم مساله خاصی نبود هر چه بود تمام شد و او خوبی های دیگری دارد وقتی بقیه اعتراض می کردند. من همیشه  از ایشان دفاع می کردم.

با جبهه رفتن ایشان مشکل نداشتید؟

 همیشه می گفت من از جبهه و جنگ دست نمی کشم فکر نکنی من ازدواج کنم خانه نشین می شوم هرجای دنیا جنگ شد من برای دفاع از دینم می روم و به اسلام خدمت می کنم.

چه سالی ازدواج کردید؟

بیست و هفتم دی سال ۶۴ عقد و دوازدهم بهمن همان سال عروسی کردیم.

چند روز بعد از عروسی رفتند منطقه؟

همان هفته اول  من را برای پاگشا خانه پدرم برده بود بعد از ظهر یکی از آقایان چنیبه بنام حاج عباس فوت کرده بود. ما برای هم دردی رفتیم  خانه اشان در حال عزاداری بودیم که خبر آوردند حبیب رفت منطقه من را چهار روز بعد از ازدواجمان تنها گذاشت برای شرکت در عملیات والفجر ۸ به منطقه رفت.

چهل روز بعد آمد کمی استراحت کرد. بعد دوباره آمدند که دوباره اعزامش کنند یکی از  دوستانش که ما به او می گفتیم عمو غلام، آمد دنبالش التماسش کردم که نگذارید با شما بیاید ما تازه ازدواج کردیم عمو غلام گفت: ما حبیب را می بریم که به بچه ها روحیه بدهد برای آنها شعر بخواند. حبیب نباشد ما فلجیم. حبیب هم توجهی به التماس های من نکرد و سوار شد و رفت.

مراسم عروسی شما چطور بود؟

عروسی ما خیلی عالی برگزار شد قرار بود بچه های گردان بیایند اما آن شب ظاهرا بعثی ها حمله کرده بودند و تمام غذا ها ماند سر دستمان چون رزمنده ها و بچه های گردان که دعوت بودند هیچ کدام نیامدند.

رفتارش با شما چطور بود؟

خوب بود حاج حبیب برایم کم نگذاشت عادتی که داشت حتی غذایی هم که سر کار به او می دادند می آورد و با هم می خوردیم و می گفت بدون خانواده غذا از گلویم پایین نمی رود هر وقت مسافرتی برایش پیش می آمد یا از اهواز می آمد تهران برایمان سوغاتی می خرید. اگر شکلاتی هم به او می دادند با خودش خانه می آورد.

کجا زندگیتان را شروع کردید؟ در کدام منطقه؟

در اتاقی بالای خانه پدر شوهرم، در منطقه کمپلوی اهواز.

چه امکاناتی برای شروع زندگی فراهم کردید؟

 لوازم زندگی ما بسیار مختصر بود و همیشه می گفت من شرمنده روی تو هستم نتوانستم چیزی برایت تهیه کنم با رختخواب ها و بوفه ای که مال مادرش بود زندگیمان را بسیار ساده و مختصر شروع کردیم و حاجی تا زنده بود این سادگی و بی آلایشی را حفظ کرد. البته ما را آزاد گذاشته بود ولی خودش را خیلی محدود کرده بود. کم خرج و ساده زیست بود. بچه ها برای روز پدر به اصرار برایش لباس یا کفش می خریدند.

دوران عقد و نامزدی هم داشتید؟

بله داشتیم ولی کوتاه بود. ۱۲ روزی بیشتر طول نکشید.

 در طول این مدت هم جبهه بود؟

نه این چند روز از صبح تا شب با هم بودیم از چنیبه تا کمپلو پیاده می رفتیم تمام مدت  برای من صحبت می کرد مرتب می گفت می خواهم روشنتان کنم چشم وگوش بسته هستید. من را می فرستاد ادارات  و می گفت باید از حقوق خودت و دیگران دفاع کنی.

برایتان در طول این مدت هدیه هم خریده بود؟

اتفاقا هدیه خریدنش زبان زد همه بود و به این مسائل خیلی توجه می کرد. روز زن همیشه هدیه می خرید همیشه برایم هدیه  می آورد  حتی یک شاخه گل، این مدت هم که عراق بود منتظر بودم تا روز زن را به من تبریک بگوید. ولی انگار دیگر از دنیا بریده بود به دوستش گفته بود نمی شود یک دل داشته باشد و دو دلبر. آخرین روز زن را دیگر به من تبریک نگفت.

باحاجی گلزار شهدا می رفتید؟

خیلی کم ولی خودش مرتب می رفت.

 در دوران نامزدی و عقد درمورد آینده که چطور زندگی کنیم چگونه تربیت بچه را انجام دهیم در مورد زندگی با شما صحبت می کرد؟

 همیشه می گفت خودتان را باکسی مقایسه نکنید نه خودم و نه فرزندانم هیچ وقت خودمان را با کسی مقایسه نکردیم همیشه اطرافیانم به من می گفتند جالب است که شما همیشه در حد خودتان زندگی می کنید. خواهر بزرگترم به من می گفت بچه ها با این که در تهران بزرگ شده اند اما در حد خودشان زندگی می کنند من می گفتم این درسی بود که از پدر شان یاد گرفتند. حتی بعد از شهادت حاجی وقتی مسئولین و دوستان شهید به خانه ما در تهران آمدند، از زندگی ساده ما تعجب می کردند. حاجی اهل تجملات نبود. می خواست مثل کف جامعه زندگی کند.

شرطی برای ازداوج با ایشان گذاشته بودید؟

جبهه نرفتن بود که همان را هم قبول نکرد.

کدام ویژگی حاجی را بیشتر دوست داشتید؟

من همیشه دوست داشتم همسرم  مهمان نواز باشد. و همینطورهم بود در هر ساعتی از شبانه روز، که مهمان  در خانه را می زد استقبال می کرد.

 گذشت داشت و اینکه اگر اشتباهی می کردم یا چیزی را خراب می کردیم  می گذشت و او این خصلت را داشت. می گفت رفت که رفت! این معیارها برایم مهم بود که حاج حبیب آن را داشت.

درمورد ادامه تحصیل چیزی به شما نمی گفت؟

همیشه می گفت به درس نیست به انسانیت است اولویت به انسانیت است.

خودش شرطی برای ازدواج با شما داشت ؟

نه هیچ شرطی نداشت.

زمانی که به خواستگاری شما آمد شاغل بود؟

 بله در شرکت سپنتا شاغل بود منتهی همه اش مامور به جبهه بود اینقدر که تا دوسال بعد از پایان جنگ با لباس بسیجی می رفت سرکار.

می گفت من خجالت می کشم. تا به مرور زمان بلوز بسیجی را در آورد و شلوار بسیجی می پوشید. بعد از مدتی شلوار معمولی پوشید. تا دو سال بعد از جنگ لباس بسیجی به تن  داشت منتهی چفیه را همیشه بر گردنش داشت.

در مسال اعتقادی چطور بود؟

توکلش بالا بود گاهی چنان توکل می کرد که احساس می کردم هر آن می تواند پرواز کند. مثلا ظهر گرما از خانه که بیرون می آمد می گفتم ماشین نیست، می گفت الان ماشین می آید  و ماشین جلوی پایمان می ایستاد.  و همیشه آشنا بود و کسی بود که حاجی را می شناخت. و می گفت من برحسب اتفاق می آمدم و این برایم عجیب بود خدا برایش می رساند. یک روز که مهمان داشتیم  و چیزی در خانه نداشتیم. حاج حبیب گفت خدایا حالا چطور از این مهمان پذیرایی کنم رفت داخل اتاق سر رسیدش را باز کرد دید یک ۵۰ هزار تومانی در آن است و به من می گفت خانم به این می گویند توکل.

برای خانمی در خرمشهر که سرطان داشت به دنبال دارو می گشت و خودش هم پولی در دست نداشت. می گفت خدایا چکار کنم. روزی برحسب اتفاق در شلمچه ایستاده بود که وزیر بهداشت را دید سریع از فرصت استفاده کرد مشکل را مطرح کرد و تمام داروهای آن خانم را برایش فراهم کرد. همیشه خدا برایش راهی باز می کرد. مشکل خودش یا دیگران  حل می شد.

از جبهه برایتان نامه می نوشت؟

یکی دوبار نوشت می گفت نمی خواهم نامه بنویسم که شیطان وسوسه ام  کند که برگردم و همیشه به من می گفت دوست دارم شهید شوم.

 در زمان جنگ چقدر خودتان را برای شهادتش آماده کرده بودید؟

باور کنید در زمان جنگ اصلا دوست نداشتم شهید شود بعد از جنگ وقتی دیدم عذاب می کشید و مرتب می گفت: این دل تنگ است. همیشه می گفت تو دعا می کنی من نروم. می آمد سر نماز به من می گفت آنقدر برای من دعا نکن. تا تو راضی نشوی من شهید نمی شوم باید راضی بشی.

 چه غذایی را دوست داشت؟

 از زمانی که جنگ تمام شد نتوانست درست غذا بخورد در اثر شیمیایی بدنش خارش شدید می گرفت علاقه زیادی به شیرینی داشت اما نمی توانست بخورد. حالش خیلی بد میشد عاشق هندوانه بود  غذایش دیروزود می شد برایش اهمیت داشت. برای اینکه معده اش بخاطر وضعیت شیمیای اش غذایش را باید سر وقت  می خورد من همیشه یک پرس غذای آماده در یخچال برایش نگه می داشتم.

زندگی با حاج حبیب  بیشتر کجایش سخت بود؟

زندگی با حاجی سختی نداشت  اگر هم سختی بود از دلمان در می آورد. هیچ وقت نمی گذاشت یک ناراحتی انباشته شود.  همه می دانند که زندگی با یک جانباز  خیلی سخت است. اما ایشان سختی ها را آسان تر می کرد.

به قول هایش عمل می کرد؟

صد در صد. قول نمی داد اگر قولی هم می داد، سرش می رفت قولش نمی رفت  برای همین رفتن به عراق هم قول داده بود.

می گفت من عضو ngo هستم. (گروه های مردم نهاد) برای کمک به دیگران هر کار انجام می داد یادم هست بنده خدایی مشکلی در مجلس شواری اسلامی داشت  او را راه نمی دادند با ترفندی خودش او را وارد مجلس کرد و روبه کروبی (رئیس وقت مجلس) ایستاد و اعتراض کرد که چرا کار مردم را راه نمی اندازی!

 همیشه برای دیگران وساطت می کرد مدتی بود دختر و پسرمان  فارغ التحصیل شده بودند  و بیکار بودند گفتم این همه آشنا داری برای بچه هایت  در خواست کار کن. دست من را گرفت و برد پیش شخصی که نمی خواهم اسمش را ببرم  و از ایشان درخواست کار کرد و در جواب گفت: حاج حبیب کپن هایتان را استفاده کرده اید برای بچه هایتان کار نیست  بعد رو به من کرد و گفت  من هرجا میروم همین را می گویند بچه ها برای روز پدر برایش لباس خریدند  و ولی همیشه به من می گفت من باید مثل فقیرترین فرد کشورم لباس بپوشم.

حاجی اهل مناجات  شب بود؟ 

حاجی بیدار می شد با خدا درد دل می کرد گاهی این حرف ها تا صبح طول می کشید. بیشتر شب ها که بیدار می شد ذکر “وذنون اذ ذهب مغاضبا”  را زمزمه را می کرد  مناجاتش  سکوت بود و وقتی سکوت می کرد غرق در عبادت بود.

 مطالعه اش چطور بود؟

عالی! همیشه  در هر زمینه  مطالعه می کرد  در همه زمینه ها سرشار از اطلاعات بود همه کتابی مطالعه می کرد. چون با هر آدمی سرو کار داشت.

دفعات جانبازیش را می دانید  و درکجا؟

 بله بار ها مجروح شده بود  مدارکش هم هست.

چطور مجروح شدند؟

در کتفش ترکش خورده بود. تو ساق پا و انگشت کوچیکش. دستش هم ترکش خورد. ترکشی که در کتفش  خورده بود به ریه اش اصابت کرد.  شیمیایی شده بود و درکمرش ترکش داشت. نمی توانست راحت بنشیند. به پهلو تکیه می داد و دراز کش غذا می خورد.

بحث عراق رفتنش  از چه زمانی شروع شد؟

 از روزی که آقای جبار دریساوی شهید شدند، می گفت دیگر جای من اینجا نیست. دیگر من نمی توانم بمانم تقوی که شهید شد باز گفت دیگر جای من اینجا نیست. بچه ها دیگر بزرگ شدند احتیاجی به من ندارید.

شما چه عکس العملی نشان  می دادید؟

اتفاقا من خیلی خوشحال بودم با خودم می گفتم در دفاع مقدس روزهای زیادی مانعش شدم اما حالا دیگر مانعش نمی شوم احساس می کردم تکلیف دارد برود. فقط در حد وظیفه گفتم تو مریض هستی گفت نگران آنجا که بروم حالم خیلی خوب می شود. من سپردمش به حضرت ابالفضل (ع). می گفتم یا ابالفضل(ع) حاجی را در پناه شما فرستادم. هرچی خودت صلاح می دونی توکل به خدا کردم. ما خودمان را برای همه چیز آماده کرده بودیم. من راضی نبودم شهید شود اما آنجا یک آرامش عجیبی پیدا کرده بود. دخترم بی تابی می کرد و می گفت: تو می توانستی جلو رفتن بابا را بگیری. گفتم من تلاشم را کردم ولی هیچکس نمی تواند جلو رفتن پدرت را بگیرد. وقتی که برگشت  دخترم پدرش را دید. گفت: بابا چقدر نورانی شده ای؟! سکوت می کرد. عجیب آرام و ساکت شده بود.

و از ایشان می پرسیدم چرا اینقدر ساکتی؟ می گفت. یعنی تو نمی دانی؟!

 پسرم هم بی تاب و دل تنگ بود از روزی که پدرش رفت  عراق هر شب بی تابی می کرد می گفت: مامان کاش جلوی بابا را می گرفتی. می ترسم اتفاقی برایش بیفتد.

 دوران دفاع مقدس تنها بودم بچه ها کو چک بودند اعتراض نداشتند اما در جریان نبرد با داعش باید جواب آنها را می دادم. می گفتم: مادر این حرفا چیه؟! پدر باهوش است از همه مهمتر خدا کمکش می کند.

دخترم هم همین حال را داشت از چند روز  قبل می گفت احساس می کنم دارد اتفاق بزرگی می افتد. به برادرش می گفت: روح ا… یک اتفاق بزرگی می خواهد بیفتد. دخترم خیلی بی تابی می کرد. می گفت: مامان تو رو خدا به بابا زنگ بزن صدایش را بشنوم زنگ زدیم گفتیم حاجی راضیه بی تابی می کند گوشی را بگیر و باش حرف بزن گفت من در حرم هستم نمی توانم الان صحبت کنم. فردا صبح به بهانه اینکه بگویم من دارم میروم اهواز به پدرش زنگ زد. اما جواب نداد. گفت: مامان، بابا گوشیش را جواب نمی دهد. گفتم: نگران نباشید خودم تماس می گیرم.

 روز چهارشنبه حرکت کردم سمت اهواز از راه آهن تماس گرفتم. گفتم شاید جواب بدهد. خیلی دلم آشوب بود گفتم زنگ بزنم بچه ها خیالشان راحت شود، اما جواب نداد بچه ها هم مرتب زنگ می زدند می گفتند با بابا صحبت کردی؟ می گفتم: بله صحبت کردم شما نگران نباشید نمی خواستم به آنها استرس وارد کنم.

راضیه دخترم خیلی بی تابی می کرد از یک ماه جلو ترش می گفت برای بابا می خواهد اتفاق  بیفتد می گفتم: اینطور نیست مگر خودش نگفت  جای راحتی دارم. اما دخترم راضی نمی شد می گفت: اتفاقی می افتد.

روح ا… پسرم خیلی اذیت بود یک ماه قبل از شهادت پدرش هر شب گریه می کرد.  می گفت دلم برای بابا تنگ شده.

یک روز قبل از حرکت به سمت اهواز من و دخترم همدیگر را بغل کردیم کلی گریه کردیم که حال من بد شد هنوز خبری از شهادت نبود. یک روز قبل از شهادتش راهی اهواز شدم.

اولین سفرش به عراق مهر ماه بود رفت و یک ماه بعد برگشت دوباره رفت سه ماه  خانه نیامد اما مرتب در تماس بود. گفت حالم خیلی خوب است، بهتر از این نمی شود  سفر سوم که رفت سفر آخرش بود. عجیب این که هر بار که می آمد آرام تر بود. آرامش عجیبی داشت می گفتم مگر آنجا جنگ نیست. این چه آرامشی است که تو داری؟ چیزی نمی گفت.

 وقتی خبر شهادتشان را شنیدید برایتان عجیب بود؟ 

نه چون همیشه می گفت خدایا من مرگ را در رختخواب دوست ندارم. وقتی که خبر شهادتش را به من دادند قلبم آرام شد آخر به آرزوی دیرینه اش رسید.

وقتی که سر مزار حاجی  میروید به ایشان چه می گویید؟ 

می گم بلاخره حاجی به آرزوت رسیدی. گفتم تو که همیشه  از ما دور بودی مزارت هم باید از ما دور باشد؟ وصیت کرده بود اهواز کنار همرزمان شهید به خاک سپرده شود.

ما را شفاعت کند دستمان را بگیرد و از خدا بخواهد  همه جوانان ایران هدایت بشوند. می گویم تو به خدا خیلی نزدیکی تو دعا کن.

درمورد شهادتش حرفی نزده بود؟

گفته بود شهید می شود، حتی روز شهادتش را هم برایم گفت: قرار بود پنجشنبه بیست و هفت فروردین عروسی مصطفی پسر خواهرش باشد. به من گفت که خبر شهادت من روز عروسی مصطفی به شما می رسد. عروسی را به هم نزنید. شادیتان را خراب نکنید. بعد عروسی خبر را منتشر کنید. که متاسفانه نشد و خبر شهادتشان پیچید و عروسی مصطفی بهم خورد. حتی گفته بود وقتی  برای عروسی میروی اهواز حتما لباس مشکی هم همراهت ببر.

مطلب آخر اگر نکته ایی هست بفرمائید؟

حاجی پیگیر چند پرونده از مشکلات مردم بودند که الان دست من و بچه هایش مانده. دوست ندارم کارش نیمه تمام بماند، به مردم قول داده بود پیگیری کند. اگر بشود مسئولین کمک کنند مشکل مردم را حل کنیم ممنون می شویم.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *