Search
پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • :
  • :

شهید خدامراد توکلی

شهید خدامراد توکلی

مشخصات

۱ نام خدا مراد ۷ مدرک تحصیلی پنجم
۲ نام خانوادگی توکلی ۸ محل شهادت مهران
۳ محل تولد گتوند ۹ نحوه شهادت اصابت توپ در کنارلوددر
۴ تاریخ تولد ۳۰/۶/۱۳۴۸ ۱۰ محل خاکسپاری گتوند
۵ تاریخ شهادت ۲۹/۴/۶۵ ۱۱ شاخصه جهادگر
۶ سازمان جهاد سازندگی ۱۲

 

سوابق خدمتی

ردیف مسولیت/سوابق خدمتی مدت تاریخ مسولیت
۱ راننده لودر ۳۰ماه ۱۳۶۲
۲

 

زندگینامه

خدامراد در سال ۱۳۴۸ در شهر گتوند از توابع شهرستان شوشتر متولد شد . او در يك خانواده مستضعف و مذهبي پرورش يافت . نوجوان بود كه پدرش را در امر كشاورزي ياري مي كرد . چون معيشت آنها از راه كشاورزي تامين مي شد او مجبور شد عليرغم ميلش ترك تحصيل كند . زماني كه انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني به پيروزي رسيد او سيزده سال بيشتر نداشت . با شروع جنگ تحميلي بهمراه يكي از بستگانش در جهادسازندگي گتوند مشغول بكار شد . اوخيلي زود توانست كاركردن با دستگاههاي سنگين مثل لودر و بلدوزر را بياموزد . وقتي به جبهه ها اعزام شد ماموريت هاي سخت را بعهده مي گرفت و در زير آتش سنگين دشمن فعاليت مي كرد . وقتي پشت فرمان لودر يا بلدوزر مي نشست بخاطر كوچكي اندام ، انسان براي يك لحظه احساس مي كرد كه اين دستگاه سنگين بدون راننده است . او در عمليات هاي زيادي شركت نمود و بارها زخم هاي عميقي برداشت . در يكي از اين عمليات ها نام خدامراد را در ليست شهدا نوشته بودند . خدامراد وقتي اسم خود را در ليست مشاهده كرد ، قبل از اينكه اين خبر به خانواده اش برسد خود را به گتوند رساند و از انتشار خبر جلوگيري كرد . آنروز خدامراد به پدر و مادرش گفت : اگر خبر شهادت مرا برايتان آوردند تو چه عكس العملي نشان خواهي داد ؟ مادرش دست ها را به طرف آسمان گرفت و گفت : خدا را شكر مي كنم .

با اين گفته مادر خدامراد تبسمي كرد و همان روز به جبهه ها اعزام شد . سرانجام در عمليات كربلاي يك كه در غرب كشور روي داد . در حال خاكريز زدن بود كه با اصابت تركشي به شهادت رسيد .  

وصیت نامه

باد ورود و سلام فراوان به حضرت ولي عصر(عج) و نائب برحقش امام امت خورشيد جماران حضرت امام خميني و باعرض سلام بر شهيدان راه حق وحقيقت ازصدراسلام تا بدر و از بدرتاكنون بخصوص دوستان و همسنگرانم.

آري دوست دارم در هنگام تشييع جنازه ام دستانم را از تابوت بيرون بياوريد تا اينكه دنيا پرستان و پول دوستان بدانندكه نه ماشيني را همراه خودبردم و نه پولي را. براستي دنياپرستان همانند عنكبوتي هستندكه دل به دنيابسته اند.

خداوندا تو خود شاهد هستي كه چگونه با دلي آكنده ازمهر و محبت به تو وارد ميدان شدم.

خداوندا، معبودا تو خود شاهد هستي كه مي روم تا با ريختن هر قطره اي از خون خود هزاران بنده دربند را آزاد سازم و با هر فرياد الله اكبردشتي از صحراي كربلا را رنگين  و آزاد سازم و حال كه مي روم تا با هربيلي از لودر و با احداث هرخاكريزي جان هزاران تن ازسربازان تو را نجات دهم و ازتوعاجزانه تقاضا مي كنم كه ابتدا مرا شهيدكن و بعد از مرگم مرا جزء شهداي صدر اسلام قرار بده .

آري مي روم تا به نداي لبيك هل من ناصرينصرني حسين زمان لبيك بگويم و بگويم اگر در زمان امام حسين و عاشورا نبودم ولي الان در نبرد خميني با كفار در جبهه مهران هستم و مي توانم انتقام خون علي اصغر را بگيرم ومي توانم انتقام خون پسرعموي عزيزم خدامرادبختياري رابگيرم.

و در آخر چند توصيه به شما ملت عزيز ايران و خانواده عزيزم دارم اما شما اي ملت مسلمان ايران مبادا مانندكوفيان دست از دعوت برداريد و پشت امام را خالي كنيدو يا سنگر جبهه را تخليه كنيد هميشه برظالمان و مستكبران غلبه كنيد

و شما خانواده عزيزم پدر و مادرخوبم به درستي مي دانم كه نتوانستم حتي شمه اي از زحمات شماراجبران كنم ولي اين يك وظيفه شرعي بودوبرهرمسلمان واجب است كه به جبهه برود. اما شما برادران همانند حسين برجنگ و مشكلات صابر باشيد و مبادا در مرگم ناراحت بشويدوبراين انقلاب و امام امت منت بگذاريدوبدانيدكسي مرا به اجبار به ميدان نبرده است بلكه اين راه حق و حقيقت و درستي بود كه خودم باديده باز و روشن آن را انتخاب كردم. و شما خواهران عزیزم مبادا در مرگم سیاه بپوشید . همیشه زینب وار استوار باشید و همیشه برای دیگران الگو باشید و در آخر تقاضا می کنم در هر محرم و عاشورایی وصیت نامه ام را بخوانید .

در آخر از همة دوستان و آ شنایان ، برادران و همسایگان طلب عفو و بخشش می کنم .

« والسلام و علیکم »

خدایا ،  خدایا ، تا انقلاب مهدی ، همینی را نگهدار

خدا مراد توکلی  ۸/۴/۱۳۶۵  ساعت ۱۱ ظهر

خاطرات

راوی خاطره:

دريكي از عمليات  نام خدامراد را درليست شهدا نوشته بودند، خدامراد وقتي نام خود را در ليست شهدا مشاهده كرد قبل از اينكه اين خبربه خانواده اش برسد خودرا به گتوند رساند و از انتشار خبر جلوگيري كرد. آنروز خدامراد به پدر و مادرش گفت: اگر خبر شهادت مرا برايتان بياورند چه عكس العملي نشان خواهيد داد؟ مادرش دستها را به طرف آسمان گرفت و گفت: خدا را شكرمي كنم . با اين گفته مادر خدامراد تبسمي كرد و همان روز دوباره به جبهه بازگشت.

 




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *