Search
سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
  • :
  • :

شهید غلام احمدی

مشخصات

۱ نام غلام ۷ مدرک تحصیلی مکانیک
۲ نام خانوادگی احمدی ۸ محل شهادت فاو
۳ محل تولد مسجد سلیمان ۹ نحوه شهادت
۴ تاریخ تولد اردیبهشت ۱۳۴۲ ۱۰ محل خاکسپاری  
۵ تاریخ شهادت ۰۱/۱۲/۱۳۶۴ ۱۱ شاخصه دانشجو
۶ سازمان جهاد ۱۲    

 

سوابق خدمتی

ردیف مسولیت/سوابق خدمتی مدت تاریخ مسولیت
۱ جهاد سازندگی یک سال و نیم پس از پیروزی انقلاب

 

زندگینامه

غلام احمدی به سال ۱۳۴۲ در خانواده ای مذهبی و از لحاظ مالی متوسط و در شهرستان مسجد سلیمان به دنیا آمد. پدرش کارگری ساده در شرکت نفت بود و در زمان سلطه استعمار خارجی بر منافع نفتی ایران به سختی و زحمت بسیار معیشت خانواده را اداره می کرد. وی دارای سه برادر و یک خواهر بود. از سن شش سالگی به دبستان رفت و دوران ابتدایی را با موفقیت طی کرد. از برادر بزرگترش درباره دوران کودکی وی نقل شده است: وقتی خردسال بود، اخلاق و کردار خوبی داشت و هیچ وقت کسی را اذیت نمی کرد. از پدر و مادر برای انجام هر کاری اجازه می گرفت. وی دوران راهنمایی را نیز با نمرات خوبی گذراند و در رشته ریاضی و فیزیک وارد دبیرستان شد. در این دوران با اوج گیری روند مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی، وی نیز به صف مبارزین پیوست. با گوش کردن نوارهای حضرت امام و برقراری ارتباط با روحانیون مبارز به مبارزاتش شدت بخشید. حضوری فعال و در تظاهرات و راهپیمایی های مردمی داشت و در هماهنگ سازی مردم در این اعتراضات نقش داشت. به مردم فقیر در حد توان خویش کمک می کرد و نسبت به فقیران حساس بود. پس از پیروزی انقلاب به همکاری با جهاد سازندگی مشغول شد و برای یک سال و نیم برای خدمت به مردم و رضای خدا بدون دریافت حقوق در آن جا فعالیت کرد. با اتمام دوره دبیرستان در کنکور شرکت نمود و در رشته مکانیک دانشگاه اهواز پذیرفته شد. خانواده وی همگی در جنگ به دفاع از میهن پرداختند. بزرگترین برادرش که از اصفهان به جبهه رفته بود، در اثر بمباران شیمیایی مجروح شد و در سال های پس از جنگ به شهادت رسید. یکی دیگر از برادرانش سرگرد نیروی هوایی ارتش بود و دو برادر دیگر هم سابقه حضور در جبهه را داشتند. با تمام این احوال و علی رغم مشغول به تحصیل بودن غلام در دانشگاه، وی نیز سال سوم دانشجویی به سوی جبهه های نبرد شتافت. وی در پاسخ به برادر بزرگترش که با هم همرزم هم بودند، علت حضورش در جبهه را چنین بیان کرد: درس را می توان بعد از جبهه هم خواند، فعلاً جبهه بیشتر به جوان ها احتیاج دارد. من با تعدادی از دوستان دانشگاهی به این جا آمده ام و در این جا هم درس می خوانیم و هم در سنگر جبهه مشغول هستیم. وی در گردان کربلا تیربارچی بود و کار عمده اش با سلاح های نیمه سنگین بود از دیگر اقدامات و فعالیت های وی در جبهه می توان به کاربر روی فرستنده های رادیویی و تلویزیونی و دستگاه های هشدار دهنده الکترونیکی و نیز دستگاه های تولید پارازیت با استفاده ضد جاسوسی اشاره نمود. وی اهل اقامه نمازهای طولانی بود و با ادعیه مأنوس بود. به شهادت در راه خدا علاقمند بود برادرش آخرین دیدارش با وی را چنین تصویر کرده است: روز آخر که غلام را در جبهه دیدم، صورتش خندان و خوشحال بود و گفت دو روز دیگر به منطقه اعزام می شود، چند ساعتی که پیش من بود مدام این جمله را تکرار می کرد اگر من لیاقت شهادت را داشته باشم، خداوند مرا خواهد برد. من به او گفتم چرا این حرف را می زنی؟ او در پاسخ گفت: مگر تو برای چه جبهه آمده ای؟ من گفتم به خاطر اسلام و برای خدا و حفظ کشور جمهوری اسلامی آمده ام. او گفت: من هم آمده ام برای شهادت در راه خدا و دین اسلام شهادت افتخار من است. شهادت مایه سرافرازی یک کشور است که در مقابل ستمگر ایستاده است و مبارزه کرده است. من خدا را دوست دارم و اگر او هم مرا دوست داشته باشد، لیاقت شهادت را به من خواهد داد. من می دانستم این آخرین بار است که او را می بینم! او هم که گویی این را می دانست به من دلداری می داد. وی در طول حضور کوتاهش در جبهه در عملیات والفجر ۸ اولین و تنها عملیاتی که در آن شرکت نمود در روز ۵ شنبه مورخ ۱/۱۲/۱۳۶۴ به مقام رفیع شهادت نائل شد. گفتنی است مادر ایشان شب قبل از شهادت غلام خواب شهادت ایشان را دیده بود و در همان روز بدون اینکه کسی به ایشان اطلاع بدهد، به همراه خانواده از ایذه راهی مسجد سلیمان شده بودند، تا پیکر مطهر شهید احمدی را از بنیاد شهید تحویل بگیرند.

وصیت نامه

به نام پروردگاری که رحمتش فراگیرنده، قدرت و جبروتش غالب و عظمتش تمام دنیا را پر کرده است. خدایی که بازگشت همه به سوی اوست. چه شیرین و گواراست بازگشتنی که داوطلبانه باشد. بازگشتنی که مسیرش صراط مستقیم باشد. نزدیکان من بدانند این راه را آزادانه انتخاب کردم. البته متذکر این نکته می شوم که توفیق این کار از خداست. نمی دانم چه عمل مثبتی انجام دادم که خدا به واسطه آن مرا به سوی این مکان مقدس کشانده است؛ حتماً از فضل عظیم خداست، چرا که من حقیر به یاد ندارم معبودم را آن طور که شایسته ذات بزرگوارش است، پرستش کرده باشم. امیدوارم دگر بار فضل خدا شامل حالم شود و مرگم را شهادت در راه خویش قرار دهد و خونم را وسیله سیراب ساختن درخت شکوهمند انقلاب اسلامی گرداند و پیامم را ابزاری در جهت به حرکت در آوردن دیگر نیروها قرار دهد. اگر چه لیاقت پیام دادن به امت حزب الله را ندارم اما از آن جا که اهمیت پیام شهید کمتر از خون ریخته شده او نیست و به منظور ادای این تکلیف لازم می بینم چند کلامی به طور خلاصه عرض کنم. امت شریف! امتی که با سلاح ایمان، به مبارزه با ابر شیاطین جهان برخواسته اید ای امتی که وفاداری تان به امام زبانزد خاص و عام و دوست و دشمن شده و علاقه ای که اصحاب اباعبدالله به مولای خود داشتند را در اذهان به یاد می آورد، ای ملت بزرگوار! با یاد همیشگی خدا و با صبر و تقوایی که پیشه خود می سازید به نبرد همیشگی خود ادامه دهید و امام عزیز را در این شرایط سخت و سرنوشت ساز تنها نگذارید؛ چرا که همه می دانید در حال حاضر تمامی کفر در مقابل اسلام قرار گرفته و استقامت و صلابت شما امت همیشه پیروز راه را برای ظهور مهدی آن رهایی دهنده جهان از ظلم و جور همراهی می کند.

به امید آن روز، والسلام علیکم

نامه شهید خطاب به اعضای خانواده:

به نام خدا

خدمت مادر و داماد و خواهر عزیز! ضمن عرض سلام و سلامتی از دیار عشق و خون، امیدوارم که حالتان خوب بوده و همواره در کمال آسایش و راحتی به سر برید. من حالم کاملاً خوب است و به حول و قوه الهی از هر وقتی سرحال تر هستم. حتماً شما هم از رادیو و تلویزیون اخبار جنگ را شنیده و دیده اید. عملیاتی که جدا خودم را در بیان اعجاز و عظمت آن عاجز می بینم. حقیقتاً هدایت و رهبری عملیات از ماورای این جهان صورت می گرفت. یک روز قبل از عملیات هوا آفتابی بود و با توجه به توجیه عملیات جنگ توسط فرماندهان برای همه معلوم شد که فردای آن روز حمله صورت خواهد گرفت، اما وضع آسمان با موقعیت حمله جور نبود. شب شد و قصد داشتم به دستشویی بروم آسمان پر از ستاره بود بعد از اتمام کارم به هنگام بازگشت وقتی آسمان را نگاه کردم با منظره عجیبی روبه رو شدم؛ ظرف همان چند دقیقه نیمی از آسمان را ابر گرفته بود و فردای همان شب آسمان کاملاً ابری شده بود و گاهگداری باران بصورت نم نم می بارید. ظهر فرمانده گردان آخرین حرف های خود را با بچه ها زد و اعلام کرد که امشب حمله است. شب حمله فرا رسید و ابتدا غواصان به خط زدند و بعد از آن گردان های مربوطه، تا این که نوبت به ما رسید و زیر اتش توپ و خمپاره به آن طرف رودخانه رسیدیم و خوشبختانه هیچ آسیبی از طرف آتش دشمن به قایق ها نرسید. سه شب در منطقه فاو پیشروی داشتیم که دوباره درگیری صورت گرفت که به شهادت و مجروح شدن  چند نفر منجر شد که با توجه به تلفات دشمن اصلاً قابل مقایسه نبود. روز سوم نیروها که برای استراحت به پشت جبهه منتقل شدند جای تان خالی! خرما و شیرینی عراقی نوش جان کردیم. البته عراقی ها کمی هم گاز اعصاب به خورد بچه ها دادند که خوشبختانه به علت دوری زیاد محل اصابت از ما، فقط بوی نامطبوع آن را به مقدار خیلی کم احساس کردیم. همین که کلیمه احساس کردیم را نوشتم خبر رسید عراق بمب شیمیایی انداخته و نامه را رها کردم و به دنبال ماسک بودم و الان حدود یک ساعت گذشته و می خواهم دنباله نامه را بنویسم، دنبال خودکار می گشتم! خوشبختانه بخیر گذشت. از معجزات الهی دیگر اینکه وقتی غواص ها بعد از عبور از موانع خط ساحلی را شکستند متوجه میدان مین نشدند و آنرا پاک سازی نکردند و همه گردان ها از جمله گردان ما از روی این مین ها گذشتند، بدون این که حتی یکی از آنها عمل کند. فردا که جزر شد و آب رودخانه پایین آمد میدان مین در مقابل قیافه های متعجب نیروهای خودی نمایان شد و گروه تخریب به سرعت آنها را منفجر کردند. البته من این ها را از دعاهای امام و مردم می دانم که بعد از نماز برای رزمنده ها می خوانند. دعا را فراموش نکنید و خصوصاً دعایی که در نیمه شب بعد از نماز شب خوانده می شود موثر تر است. مادرم را به صبر و خواهرم را به حسن اخلاق با شوهر و فرزندان  آقای صالحی را به وفای به عهد و حسین را به نماز و کم خوردن سفارش می کنم. همه فامیل و آشنایان را سلام می رسانم. محمد و حمزه و علی و حسین را به جای من ببوسید.

خاطرات

راوی خاطره:

به شهادت در راه خدا علاقمند بود برادرش آخرین دیدارش با وی را چنین تصویر کرده است: روز آخر که غلام را در جبهه دیدم، صورتش خندان و خوشحال بود و گفت دو روز دیگر به منطقه اعزام می شود، چند ساعتی که پیش من بود مدام این جمله را تکرار می کرد اگر من لیاقت شهادت را داشته باشم، خداوند مرا خواهد برد. من به او گفتم چرا این حرف را می زنی؟ او در پاسخ گفت: مگر تو برای چه جبهه آمده ای؟ من گفتم به خاطر اسلام و برای خدا و حفظ کشور جمهوری اسلامی آمده ام. او گفت: من هم آمده ام برای شهادت در راه خدا و دین اسلام شهادت افتخار من است. شهادت مایه سرافرازی یک کشور است که در مقابل ستمگر ایستاده است و مبارزه کرده است. من خدا را دوست دارم و اگر او هم مرا دوست داشته باشد، لیاقت شهادت را به من خواهد داد. من می دانستم این آخرین بار است که او را می بینم! او هم که گویی این را می دانست به من دلداری می داد.

وی در پاسخ به برادر بزرگترش که با هم همرزم هم بودند، علت حضورش در جبهه را چنین بیان کرد: درس را می توان بعد از جبهه هم خواند، فعلاً جبهه بیشتر به جوان ها احتیاج دارد. من با تعدادی از دوستان دانشگاهی به این جا آمده ام و در این جا هم درس می خوانیم و هم در سنگر جبهه مشغول هستیم.

از برادر بزرگترش درباره دوران کودکی وی نقل شده است: وقتی خردسال بود، اخلاق و کردار خوبی داشت و هیچ وقت کسی را اذیت نمی کرد. از پدر و مادر برای انجام هر کاری اجازه می گرفت.

 




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *