شهید سعید سیاح طاهری

شهید سعید سیاح طاهری

سردار شهید، حاج سعید سیاح طاهری، متولد سال ۱۳۳۶ در آبادان و از عشایر غیور طایفۀ بنی‌طرف بود.

سوابق اجرایی و فرهنگی ایشان:

عضو هیئت واگذاری زمین‌های روستایی، ازسوی دادگاه انقلاب اسلامی آبادان، در ابتدای انقلاب؛

عضو شورای فرماندهی بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اروندکنار؛

سومین فرمانده بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آبادان، بعد از شهادت شهید حمید قبادی‌نیا؛

فرمانده گردان ضدِزره امام حسین† در تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی†؛

عضو بازرسی نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران؛

فرمانده گردان پیادۀ مقداد آبادان؛

مسئول یادمان ۱۷۷ شهید گمنام آبادان؛

دبیر همایش صلح و مودّت بین کودکان ایران و عراق، با عنوان کِشتی دوستی؛

مسئول اجرای چندین دوره جشنوارۀ فیلم دانش‌آموزی در مناطق محروم؛

متصدی اجرای چندین دوره مسابقۀ کتاب‌خوانی در مدارس و ندامتگاه‌ها؛

سومین شهید آبادانی مدافع حرم اهل‌بیت‰ و حریم انقلاب اسلامی ایران.

***

۱. دو خصلت در رفتارش نمود داشت: بزرگی و ادب. خیلی مراقبت می‌کرد حرف لغو از دهانش خارج نشود.

باهاش که حرف می‌زدم، اون‌قدر پیش چشمم بزرگ می‌نمود که خودم رو جمع‌وجور می‌کردم تا حرف‌هام خارج از قواره نباشه.

 ۲. دوتا خصوصیت متضاد هم داشت: درعین سختی و استقامت در کار، بسیار خوش‌رو و خوش‌رفتار بود! هرکسی که یک بار با حاجی حرف زده باشد، حدیث «المؤمن بشره فی وجهه.. » را در توصیفش ذکر می‌کند؛ چون ایشان همیشه لبخند بر لب داشتند.

۳. فرمانده گردان بود و مشغول جمع‌وجور‌کردن کارهای خط. راننده را که زدند، حاجی پرید پشت تانکر آب و شروع کرد به جابه‌جا‌کردن آب برای بچه‌ها. بی‌تکلّف بود حاجی.

۴. هر گُلی بویی داره؛ اما حقیقتاً حاج‌ سعید بوی چندین گل رو می‌داد! وقتی می‌دیدمش، یاد شهیدان حمید قبادی‌نیا و جمال گودرزی و حسینعلی حیدری باهم برام زنده می‌شد. از هرکدومشون خصلتی داشت.

 ۵. حتی یک بار هم از زبان حاج ‌سعید نشنیدم که بگوید «من، این کار را کردم»! ولی پایۀ کارهای بزرگ و روی‌زمین‌مونده بود. طرح بزرگ «یادمان ۱۷۷ شهید گمنام آبادان» از کارهای بسیار بزرگ و ماندگارش بود؛ گلزار غریبی که اکنون به یکی از یادمان‌های مشهور دفاع مقدس در مسیر کاروان‌های زائران راهیان نور تبدیل شده است.

۶. واقعاً سرباز ولایت بود و به‌دنبال انجام تکلیف. از پخش فیلم برای بچه‌ها در جشنواره‌های دفاع مقدسی و برگزاری مسابقۀ کتاب‌خوانی در زندان برای زندانیان و یادمان‌داری در ایران گرفته، تا نشستن پشت یک قبضه، در سوریه.

گفتم: «حاجی، می‌خوام باهات بیام سوریه.» گفت: «اونجا خدم و حشم نیست ها! سخته ها!…»

۷. فرمان «جهاد فرهنگی» ازسوی آقا، خواب‌وخوراک رو ازش گرفته بود. برای انجام تکلیف، دوری و نزدیکی و زمان و مکان برایش معنایی نداشت. مسیر طولانیِ چندصدکیلومتری تهران‌‌‌‌‌‌آبادان را یکّه و تنها، با ماشین می‌آمد برای خدمتگزاری به شهدا. از سوریه هم که برگشت، در مدت مرخصی‌اش، یک‌راست آمد آبادان برای پیگیری امور شهدا.

۸. برای کارهای مربوط‌به شهدا، ویژگی بارزی داشت: تلاشِ بیش از حد توان. مصداق «المؤمن إذا وعد وفی» بود.

۹. توی کار، با کسی شوخی نداشت، به‌خصوص سر حفظ بیت‌المال.

۱۰. هیچ‌وقت بیکار نبود. به‌اندازه‌ای در آبادان می‌موند که کاری رو پیش ببره.

۱۱. همیشه خودش را بدهکار نظام و انقلاب می‌دانست. کتف و انگشتش مجروح شده و یک چشمش را هم از دست‌ داده بود، اما انگار‌نه‌انگار! جانباز شصت‌ساله‌ای که هنوز هم مثل یک جوان کار می‌کرد.

۱۲. وقتی می‌گفتی «آبادان»، انگار که دربارۀ یک تکّه از بدنش حرف می‌زدی. در بازرسی سپاه کل کشور، جایگاه ویژه‌ای داشت؛ اما وقتی پیشنهاد راه‌اندازی و احیای گردان مقداد در آبادان را بهش دادند، سریع قبول کرد. تأسیس یک گردان، آن‌هم از صفر…!

۱۳. دو «طاهری» فرمانده گردان مقداد بودند و آخرش هم شهید شدند: حمیدرضا طاهری خراسانی و سعید سیاح طاهری. )طُوبی لَهُم وَ حُسنُ مَآب(.

۱۴. روزی که اعزام شدم به گردان مقداد، خداخدا می‌کردم فرماندهِ خوبی بالاسرم باشه. بعدها، از همراهی با حاجی احساس غرور می‌کردم. بعد از چند سال که به اهواز منتقل شدم، ارتباطمان همچنان برقرار بود. بنایش بر حفظ ارتباط عاطفی بین نیروها بود. هر چند وقت یک بار، سر می‌زد؛ اگر هم نمی‌رسید، حتماً تماس می‌گرفت.

۱۵. مدیریت کوتاهش بر کاروان زیارتی، سرشار از خاطره بود. این مسئولیت هیچ‌گاه در نظرش عادی و تکراری نمی‌نمود. دائم، به خدمۀ کاروان سفارش زوّار را می‌کرد: «حواستون باشه، این زائر شاید اولین و آخرین‌باری باشه که همراهمونه. سنگ تموم بگذارید!»

۱۶. در آخرین سفر عتبات عالیات، در پیاده‌رَوی اربعین که همراهش بودم، خیلی بی‌تاب بود. می‌گفت: «ما این‌همه می‌آییم و می‌ریم، ولی شهید نمی‌شیم! دعا کن شهید بشیم.»

۱۷. به‌دلیل بی‌توجهی مسئولان امر، قصۀ سینما رکس آبادان تبدیل شده بود به غصه‌ای برای بچه‌های انقلاب و حربه‌ای در دستان دشمنان دین و ضدانقلاب‌ها. اولین مراسم جدی‌ای که برای شهدای سینما رکس برپا شد، به همت حاجی بود، اون‌هم تو چلّۀ تابستون و به مدت یک هفته!

۱۸. با سردار شهید، عبّاس علیزاده نوحی، الفتی دیرینه داشت؛ اون‌قدری که اسمشو روی یکی از پسرهاش گذاشته بود. همسرش می‌گفت: «این اواخر، خوابِ عبّاس رو زیاد می‌دید. حاجی می‌گفت: ’خواب می‌بینم داریم با عبّاس پرواز می‌کنیم‘.»

۱۹. یک سال پیش، باهم رفتیم گلزار شهدا. کنار مزار جواد زیارتی، یه جای خالی بود. گفتم: «اینجا را گذاشتیم برای احمد علاقه‌بند که مفقوده!» با اطمینان گفت: «چرا؟! اینجا رو واسۀ خودم می‌خواستم!»

۲۰. می‌گفت: «دوتا آرزو دارم: دیدن آقا و شهادت». دَه روز قبل از سفر آخرش، رفت خدمت آقا و یک هفته بعد هم شهید شد.

۲۱. ۲۳دی۱۳۶۵، توی کربلای پنج، شدیداً مجروح شد. ۲۹ سال دنبال شهید و شهادت دوید تا بالاخره، ۲۳دی۹۴، خودش هم پر کشید.

۲۲. خانواده را مملو از فضای جهاد و شهادت کرده بود. روز شهادتِ حاجی، به پسرش زنگ زدم و تسلیت گفتم. گفت: «چرا تسلیت؟! بگو تبریک! خوشا حلالش!»

برشی از زندگی سردار شهید، حاج سعید سیاح طاهری

در این راه قدم بگذار.

هر روز، میلیون‌ها نفر می‌میرند و کمی بیشتر، به دنیا می‌آیند و تاریخ نام اکثر آن‌ها را به‌ خاطر ندارد. تاریخ فقط نام کسانی را به ‌خاطر خواهد سپرد که آن را به جلو هدایت کرده باشند. جهان به دست افرادی تغییر می‌کند که بتوانند دیگران را با خود همراه کنند و این کاری است که شهیدان آن را خوب بلدند.

شهدا این سردار بزرگ اسلام را نیز با خود بردند و این شهید نیز قطعاً دیگرانی را در این مسیر به حرکت وامی‌دارد. سعیدِ شهید، نه اولین است و نه آخرین. این راه همچنان ادامه دارد.

از زبان فرزند شهید

ویژگی بسیار بارزی که همه از او می‌شناسند، دقت ایشان و توجه شدید به بیت‌المال بود. خیلی سفارش می‌کردند به رعایت این‌ها. و چه بگویم دربارۀ ولایی‌بودنشان؟ این دفعۀ آخر، قبل از آنکه به سوریه بروند و به شهادت برسند، با همدیگر صحبت می‌کردیم. تأکید داشتند فراموش نکنیم که دشمن ما اسرائیل و آمریکا هستند. این [گروه]‌هایی که ما با آن‌ها درگیر هستیم، ثمرۀ آمریکا و اسرائیل است. این را هیچ‌وقت نباید فراموش کرد. دشمنِ اول و آخر ما آمریکا و اسرائیل است.

در کلام همسر شهید

امروز، جنگ بین کفر و اسلام است. امروز، باید با آمریکا و اسرائیل مبارزه کرد؛ در سوریه یا عراق یا ایران. ایشان می‌گفتند که این جبهه را نباید فراموش کنیم. در روزهای آخر، آرام و قرار نداشتند. به‌زور، ایشان را دو هفته نگه داشتم. همه‌جا هم طلب شهادت می‌کردند و از من می‌خواستند هیچ‌گاه از ایشان نخواهم [که نرود] و برای [ماندنِ] او دعا نکنم. از [فکر] فوت‌کردن در بستر خیلی رنج می‌بردند. به آرزویشان هم رسیدند. شهادت، گوارای وجودشان.

شعرها

در این لحظاتِ آخری می‌خندید

مثل لبِ هر کبوتری می‌خندید

در داخل تابوت، چو در گهواره

لب‌های شهید طاهری می‌خندید

مجید بوری

عن حرم زینب یدافع کل غیور

الما رضاها اردود زینب تنسبی

حی سعید الطاهری بالدم یصیح

حرم زینب ما یدوسه الاجنبی

سیدرضا قارونی

تقدیم به شهیدِ مدافع حرم، حاج سعید سیاح طاهری

به نستعلیق خون، سینِ تو «شین» و عین تو «ها» شد

ز حسرت، جان ما لبریز و جام تو طهورا شد

ز هر انگشت تو، صدها هنر از جنس چشمانت

ز برق چشم مستت، هرچه ناپیدا، هویدا شد

سپید سبز! آخر روی و موی تو به سرخی زد

هزاران لاله از بُستانِ رَخت رزم تو وا شد

«و منهم من…» تو بودی و اسیر خستگی‌ها من

«پرنده‌تر ز مرغان» عاقبت بهر تو نجوا شد

سعید طاهری اینجا، شهید طاهری آنجا

به نستعلیق خون، سینِ تو «شین» و عین تو «‌ها» شد

حسین تیرانداز




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *