Search
پنج شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • :
  • :

شهید علی منیعات

شهید علی منیعات

شهید علی منیعات در سال ۱۳۶۴ در خرمشهر متولد می‌شود. پدرش محمد منیعات کارمند بانک صادراتو مادرش جمیله بدوی‌زاده از ساکنان خرمشهر بودند. با شروع جنگ تحمیلی خانه آنها در خرمشهر ویران می‌شود و به شادگان مهاجرت می‌کنند. اشتغال پدر در بانک صادرات شرایط مساعدی برای خانواده ایجاد می‌کند و باعث کاهش رنج آوار گی خانواده می‌شود. اما دیری نمی‌پاید که علی در سن ۹ سالگی پدرش را از دست می‌دهد و سرپرستی او و خانواده اش به برادر بزرگترش عباس سپرده می‌شود.

علاقه علی به تحصیل باعث می‌شود همه خانواده علی‌رغم مشکلات مالی تلاش کنند تا او ادامه تحصیل دهد، سرانجام دیپلم گرفت و به جای پدر در بانک صادرات استخدام می‌شود و سال ۱۳۷۶ ازدواج می‌کند. ۲ سال در بانک صادرات مشغول به کار بود و همزمان تا مقطع فوق دیپلم کامپیوتر درسش را ادامه و بعد از آن لیسانس خود را در رشته آی تی اخذ می‌کند، ابتدا در یکی از آموزشگاه‌ها، کامپیوتر تدریس می‌کند و بعد از مدتی مسئول آزمون سازمان فنی و حرفه ای خرمشهر می‌شود و بعد از ۲ سال به عنوان مسول آی تی شرکت نفت و گاز اروندان استخدام می‌شود.

علی شرایط مالی خوبی برای خود ایجاد کرد و از لحاظ شغلی  هم جایگاه مناسبی داشت اما با شروع حمله سلفی‌ها و تکفیری‌ها به کشور عراق، او که پیش از این طعم تلخ جنگ و آوارگی را در دفاع مقدس کشیده بود برای دفاع از مردم مسلمان عراق و دفاع از حرم‌های شریف اهل بیت(ع) از شرکت نفت و گاز اروندان، ۶ ماه مرخصی می‌رود و به مصاف داعشیان می‌رود. بعد از ۶ ماه دوباره بر می‌گردد، با شرکت تسویه حساب می‌کند و دوباره به عازم عراق می‌شود. هرچند مسئولان شرکت سعی کردند مانع استعفایش شوند ولی در جوابشان گفت: من بهترین راه را انتخاب کردم و من مسیرم را تغییر نمی‌دهم.

در ابتدا برای اعزام به صورت رسمی، درخواست داد ولی به دلیل عدم موافقت با اعزامش تصمیم گرفت به صورت داوطلبانه و با ویزای شخصی تحت عنوان زیارت، به عتبات مراجعه برود.

سرانجام بعد از یازده ماه جهاد ایشان با تکفیری‌ها در منطقه تکریت به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه خدا نائل می‌شود و دختر ۸ ساله خود را تنها می‌گذارد، او در آخرین دیدار با برادر بزرگش عباس،  مراقبت از فرزند و همسرش را به او می‌سپارد.

پنج‌شنبه ۲۰ اسفند ماه سال ۱۳۹۳ روز عروج عاشقانه علی منیعات است. جوانی که مظلومانه برای تبعیت از ولی زمان و در اقتدار به مولایش امام حسین(ع) رفاه و آسایش خود را رها کرد و در نبرد با کفار به شهادت رسید تا جوان‌ترین شهید مدافع حرم در استان خوزستان باشد، او جوانی‌اش را داد تا جوانان سرزمین‌های اسلامی روی آرامش را ببینند.

یادگار علی

بعد از فوت پدرم به دلیل این که ۱۲ سال از علی بزرگ تر بودم  سرپرستی او را پذیرفتم. برای وی و خانواده پدری کردم. علاقه من و علی بیشتر از عشق برادری، احساس پدری و فرزندی بود، من شغلم رانندگی است و از همین راه به سختی علی را بزرگ کرده و حمایت کردم تا لیسانس گرفت. گذشته و آینده خودم را در پیشرفت علی دیدم، او هم نسبت به من همین احساس را داشت. یاد ندارم روزی مستقیم توی چشمان من نگاه کرده باشد.

بسیار سر به زیر، محبوب و مومن و مودب بود. گفتم سر پیری عصای دستم باشد اما علی راه سعادت اخروی را انتخاب کرد و برای ما افتخار شد. از اوایل سال ۱۳۹۳ با ویزای شخصی رفت عراق، البته از مسئولان درخواست اعزام کرد ولی نپذیرفتند. رفت ۶ ماه ماند دوباره برگشت بار دوم که خواست برود تا مرز چزابه بدرقه‌اش کردم گفت: بیا خداحافظی کنیم برادر حلالم کن شاید همدیگر را نبینیم گفتم انشالله بر می‌گردی گفت تمام قدرت داعش در تکریت جمع شده است شاید برگشتی نباشد. این حرف را که زد یخ کردم انگار که از شدت ناامیدی دست و پایم بی‌حس شد. باورم شد که دیگر او را نمی بینم گفت: مراقب زینبم باش. دخترم و همسرم را مراقبت کن به سختی از هم جدا شدیم، این آخرین دیدار ما بود.

تا دو روز قبل از شهادتش مرتب از طریق تلفن با هم در تماس بودیم، اما ناگهان دو روز ارتباطمان قطع شد تا روز پنج‌شنبه بیستم اسفند ماه سال۱۳۹۳ یکی از همرزمانش تماس گرفت و خبر شهادتش را به ما داد، باورم نمی‌شد ولی حقیقت داشت.

غم از دست دادن علی برایم سخت بود آنقدر که سعی می‌کنم دخترش را کمتر ببینم وقتی زینب را می‌بینم صبر و قرارم را از دست می‌دهم. تصمیم گرفتم بروم محل شهادتش را ببینم ۱۵ روز در عراق ماندم و که همرزمانش نحوه شهادتش را این گونه برایم شرح دادند:

در منطقه تکریت عملیاتی داشتند، در منطقه (عوجه) دو مجتمع بزرگ را از داعش پس می‌گیرند و در همان ساختمان که ۳۵ اتاق داشت مستقر شدند تا شب شد خواستند برای باز پس گیری ساختمان سوم تا صبح صبر کنند. اما با علی تماس گرفتند و گفتند صبح تک تیراندازها اجازه حمله نمی‌دهند امشب اقدام کنید. با دو نفر از همرزمانش به مجتمع سوم وارد شدند همین دو نفر تعریف کردند که وقتی وارد ساختمان شدیم همه جا تاریک بود که ناگهان صدایی زیر پایمان حس کردیم گفتم علی صدایی از زیر پایم شنیدم گفت تکان نخور که ناگهان ساختمان جلو چشمانم روشن شد تله انفجاری جاسازی شده  توسط  داعش  در ساختمان منفجر و تمام بدن ما پر از ترکش شد. ما زخمی شدیم ولی علی که جلوتر از ما وارد شد، زخمش عمیق تر بود به سختی او را از ساختمان خارج کردیم و به نیروهای خودی رساندیم اما دیگر دیر شده بود و به شهادت رسید.

عباس منیعات، برادر شهید




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *