عکسپست

سال 1338 در«چشمه مراد زيدون» یکی از بخش های شهرستان بهبهان در خانواده‌اي روستايي و زحمتكش نوزادي متولد شد كه او را عبدالعلي ناميدند.او تربیت شده ی دامان مادری است صالح و صبور و پدری زحمتکش و دلباخته آل علی (ع)؛او از کودکی درد دین داشت . به گفته پدرش از خردسالی همیشه از ماجرای شهادت امام حسین (ع) و علل آن رویداد بزرگ می پرسید و می گفت بزرگ که شدم انتقام خونش را می گیرم. دوران تحصیلاتش در زیدون و بندر دیلم و شهر بهبهان گذشت .پس از اخذ دیپلم ریاضی، همزمان با اوج گیری مبارزات مردمی بر علیه حکومت شاه عازم خدمت سربازی شد.

شهید عبدالعلی بهروزی سال 57 هنگام بوقوع پیوستن انقلاب اسلامی در پادگان کرمان مشغول بخدمت بودند زمانی که امام عزیز رهبر کبیر انقلاب پیام به سربازان و ارتشیان طرفدار انقلاب دادند که فرار کنند گویا فردی ناشناس با اسم مستعار حاج  علی به پادگان نفوذ پیدا می کند  و دبین سربازان طرفدار انقلاب مطرح می کند که بیک نفر احتیاج دارم تا وظیفه ای سنگین در راه خدا محول نمایم کسی جواب نمی دهد دوباره تکرار می کند آیا کسی بین شما نیست که برای رضای خدا کاری را انجام دهد . آنوقت بود که خون بهروزی می جوشد و از جایش بلند می شود و اعلام آمادگی کامل می نمایم آنوقت آن فرد مومن و انقلابی با بهروزی خلوت می کند و مبلغ /000ر700 ریال پول نقد در اختیار شهید بهروزی قرار می دهد که هر برادر سربازی بخواهد فرار کند هر مبلغی را از این پول که احتیاج داشته باشد با گرفتن آدرس و مشخصات چنانچه خودش مایل باشد در اختیار قرار دهید و آنقدر این کار را دواره بدهید تا پول تمام شود برادر بزرگوار عبدالعلی بهروزی تا آخرین ریال آن پول درپادگان می ماند و به وظیفه اش عمل می کند تا سرانجام انقلاب شکوهمند اسلامی به ثمر می رسد و پیروز می شود.

 

و بالاخره جنگ تحمیلی عراق شروع می شود و همراه شروع جنگ تحمیلی خود و برادرش شهید علی بهروزی عازم جبهه های حق علیه باطل می شوند ویکی از روزهای جنگ که خود و برادرش علی جهت مرخضی به منزل آمده و سپس برمی گردند هنگام بدرقه پدرش می گوید پدرجان عبدالعلی شما و برادرت هر دو در یک اتوبوس سوار نشوید تا اگر خدای ناکرده اتفاقی افتاد لااقل برای یکی از شما بیفتد و دیگری سالم باشید در جواب پدر می گویند پدرجان شما چه خیال کردید مگر چنانچه اتفاقی برای علی بیفتد من بر می گردم نه به خدا سوگند بر نمی گردم تا انتقام خون علی و امثال علی رانگیرم هرگز به منزل برنمی گردم و همین شد که ایندو برادر با هم جنگیدند و از اسلام دفاع کردن تا سرانجام در عملیات بزرگ فتح المین علی بشهادت می رسد و عبدالعلی به عهد خود وفا می کند و حتی برای تشیع جنازه علی به منزل بر نمی گردد و به پیکار خود ادامه می دهد .

 

درعملیات رمضان و یا قبل از عملیات هنگامی که شهید عبدالعلی بهروزی جهت شناسایی به محل اسکان نیروهای عراقی نزدیک می شود ناگهان چشم شهید بهروزی به چند تانک عراقی می افتد بلافاصله با تنها اسلحه خود که یک تفنگ کلاش بوده است بطرف آنها شلیک می کند از قدرت خداوند بزرگ و امدادهای غیبی تمام تانکها پا بفرارگذاشته و از ترس همه بهم دیگر برخورد می کند و در گل فرو می روند وشهید بهروزی تمام سرنشینهای آنها را به اسارت می گیرند و این برادر رشید به مبارزه خود ادامه می دهند تا سرانجام عملیات خیبر نزدیک می شود تنها برادر دیگر ایشان و یا برادر کوچک ایشان محمود بهروزی همراه نیروهای اعزامی زیدون عازم جبهه می شوند ما در ایشان هر کاری می کنند که جلوی محمود را بگیرد نمی تواند ناچاراً برای عبدالعلی نامه می نویسد که مادرجان علی که از دست ما رفت و خودت را هم می دانم که مال ما نیستی و حتماً می روی بیا و محض رضای خداوند بخاطر پدرت محمود را برگردان به منزل، در جواب مادر می نویسد مادرجان محمود تصمیم خود را گرفته وی می خواهد به وظیفه شرعیش عمل کند من چطور و با چه قدرتی می توانم جلوی او را بگیرم این کار امکان ندارد.  پس او محمود و دیگران رفتند و عملیات شروع شد پس از عملیات تعداد زیادی از رزمندگان به علت مفقود شدن و شهید اعلام شدند و از جمله محمود بهروزی  همچنین آن شهدا بود باز هم عبدالعلی به منزل نیامد و شهید اندامی را فرستاد تا در مسجد بخش زیدون برای خانواده ها صحبت کند و پیروزیهای پرعظمت رزمندگان را برای مردم تشریع نماید و خودش نیامد تازمانی که ثابت شد محمود اسیر شده و زنده است آنموقع دو روز مرخصی به منزل آمد و مادرش به ایشان گفت بی انصاف تو به مادرت رحم نکردی چرا محمود را نجات ندادی، شهید بهروزی در جواب مادر می گوید مادر بخدا قسم نجات محمود به تنهای برایم خیلی آسان بود اما مگر محمود بادیگران برای من چه فرقی داشت مگر من در قبال دیگران مسئول نبودم؟  مگر دیگران برادران من نبودند؟  مگر دیگران پدر ومادر ندارند چطور می توانستم این کار را بکنم و سرانجام بهروزی با قلبی مجروح و پر از ترکش که گویا مسئولین از ایشان خواسته بودند جهت معالجه به خارج از کشور برود به جبهه برمی گردد و قبول رفتن برای معالجه رانمی کند و به نبرد خود ادامه می دهد تا دست نابکار و خیانت پیشه صدامیان کافر ایشان و شهید اندامی و شمائلی و اولادی و دیگران را تحت بمباران هوائی قرار داده و همرزمان ایشان شهید و ایشان شدیداً مجروح و با تلاش مسئولین به شیراز اعزام می شوند و پدر ایشان جهت پرستاری به بالین ایشان می روند و چه سخت است پرستاری و مشاهده شهادت پسری همچون بهروزی برای پدری که علی و محمود راهم ازدست داده است دکتر از استقامت پدر بهروزی تعجب می کند ایشان چهارده شبانه روز بربالین بهروزی پرستاری نموده و آب هم بفرزندش نمی دهد با اینکه مرتب عطش می کرد چون دستور دکتر بوده است . سرانجام آثار شهادت در بهروزی پیدا می شود بهروزی به دکترش می گوید دکتر ناراحت نیستم از اینکه شهید می شوم چون بشمارش  موهای سرم عراقی کشته ام اما ناراحتم که روی تحت بیمارستان و جلوی چشم پدرم از دنیا می روم چون بارها از خداوند خواسته بودم که مرگم قبل از مرگ پدرم باشد و نهایتاً روز 25/1/ 63 ساعت حدود 6 بعداز ظهر هنگام غروب شهادت بهروزی نزدیک می شود و به پدرش می گوید پدرجان اطاق به من فشار می آورد پدرش چون متوجه می شود به دکتر تلفن می زند و موضوع را به دکتر می گوید دکتر باز هم تعجب می کند از استقامت پدر و می گوید از کجا فهمیده ای که شهادت بهروزی نزدیک است ؟  دستگاه اکسیژن را از بهروزی جدا می کند و می گوید حالا می توانی باو آب بدهی و همه گریان از اطاق بیرون می روند پدر بفرزندش آب می دهد شهید بهروزی می پرسد پدر چرا بمن آب دادی پدر می گوید صلاح بود به شما آب بدهم شهید بهروزی می گوید پدرجان خداحافظ، می دانم که کارم تمام است .  آنوقت بود که پدر بهروزی به ایشان گفت عبدالعلی جان بهتر است که بدانی اندامی و اولادی و شمائلی هم شهید شدند آوقت بهروزی چشمان خود را به راحتی می بندد و به درجه رفیع شهادت نائل می گردند.


0 نظر


نظر بدهید